کوه قاف: شیرعلی و قبرش!

شیرعلی چوپان محل بود. همیشه گله گوسفندهاش رو میآورد توی خرابه سرکوچه. اون وقتها اینقدر خونه و ماشین توی محل نبود. هنوز مغازه ها شکل امروزی رو نداشتن و گهگداری ساربون با شتر هله هوله‌هایی رو که مثل الان توی مغازه‌ها هست با خودش به محل میآورد. تقریبن اومدن شتر عادی بود. هرچند مانع از بیرون ریختن بچه‌ها از خونه‌هاشون و دوره کردن اونها نمیشد.
شیرعلی معتاد بود. اما نه مثل معتادهای الان که با هربار مصرف مواد تا ساعتها و روزها نشائه هستند و وبال خونه و در و همسایه! برای خودش کارمی‌کرد و چوپان بود. اون موقع‌ها هرخونه‌ای 5-6 تا بچه قدو نیم قد داشت که توی کوچه مشغول بازی بودن و مادر و پدر ترسی از زیرگرفته شدن به وسیله خودروهای عبوری نداشتن. کمتر هم شنیده میشد کسی بچه بدزده. اجاق مردم هم مثل الان اینقدرها کور نبود و تقریبن هر خانه‌ای شلوغ از سروصدای بچه بود و اغلب مردم بچه به هم امانت می‌دادن!
شیرعلی ابایی از تریاک کشیدن در خرابه نداشت و وقتی برای بچه‌ها از داستان گرگی که به گلش زده بود حرف می زد راحت حبه تریاک رو توی چائیش حلش می‌کرد! سگ گله هم کنار چاهی توی خرابه مراقب بود تا گوسفدا توی چاه نیافتن. 
شیرعلی جای خاصی برای زندگی نداشت و کنار قبرستون با خونه‌ای که از دبه‌های روغن نباتی درست کرده بود زندگی می‌کرد. آغل گوسفندها هم پای کوه با سنگچین درست شده بود و آب مصرفیشون از رودخونه تامین میشد.
شیرعلی رو اون موقع‌ها همه محل می شناختنش با قدی بلند و کمری خم و دماغی عقابی نشون میداد جوونیهاش شروشور بوده ولی از بداعتیاد حالا به این روز افتاده بود و بالباسی کثیف و پاره پوره در فقر و فلاکت زندگی می‌کرد. ظهرها هم برای گرفتن غذا از دست دروهمسایه گله رو راهی پائین محله می‌کرد. 
شیرعلی سالها بود توی محل بود و اغلب جونترهای محل برای اینکه پکی به تریاک بزنن ولی کسی خبردارنشه شبها به آلونکش سرمیزدن و برای رفع نیازشون میرفتن توی قبرهای تازه کنده شده کنار حلبی‌های خونش تریاکشون رو می‌کشیدن و گاهن تا صبح همونجا نشائه از حال می‌رفتن. روی هرقبری هم پتویی کشیده بودن تا بوی دود از بین نره و تا تهش رو استنشاق کنن! صبح هم با داد و بیداد مردشور قبرستون سراسیمه و از ترس خبردار شدن اهل محل که البته از حال و روزشون بی خبرهم نبودن از پشت قبرستون پا به فرار می‌گذاشتن! 
شیرعلی اون روزها از طرف عوام مسبب همه بدبختی‌های جونترها بود و همه نفرینش میکردن ولی باز بادیدن حال زارش دلشون به حالش می‌سوخت و نمیگذاشتن شکم گشنه به آلونکش برگرده. اما یک عده‌ای که بیشتر از بقیه می‌فهمیدن شاه و دولت رو عامل بدبختی آدمهایی مثل شیرعلی میدونستن و گله داشتند که چرا فقر و فلاکت اینقدر زیاده تا جونهای مردم رو به قبرخوابی بکشونه!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


*

پاکوب در شبکه های اجتماعی
اینستاگرام پاکوب تلگرام پاکوب فیس بوک پاکوب
آخرین ویدیو ها
نوشته های تازه